مهرسامهرسا، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 25 روز سن داره

فرشته خوشبختی مامان و بابا

عکس،عکس،عکس

قربون اون قیافه متفکرت برم که به ماشین لباسشویی اینجوری نگاه میکنی نمردیم و دیدیم مهرسا داره با اسباب بازیهاش بازی میکنه مهرسا خونه خاله نغمه تو 3 چرخه پرنیا جیگرررر،قربون اون لپت بشه خاله که گوشه عکسه مامانی حالا چی میخوای بزنی با این جدیت؟؟ دوست دارم نخودچییییییییییی یعنی ما امسال خودمون رو کشتیم که بتونیم لا اقل یه عکس با لباس علی اصغر از تو بندازیم مگه گذاشتیییییییی این بهترین عکسیه که امتحانی انداختیم.برا ثبت خاطره بد نیست دیگههههههه دخترم جمعه با بابا و مامان مینا جون و خاله و پرنیا و غزلی رفتیم سرزمین عجایب،تا غزلی حوصله اش سر نره و بهونه نگیره آخه مامانش و سورن برای 3 ه...
17 آذر 1392

تولد 7 ماهگی مهرسا و 29 سالگی مامان

مامانی برات گفتم چون این ماه 3 هفته ای مریض بودی عکسای 7 ماهگیت رو با کیک تولد خودم گرفتممم فدات بشم خوشگلمممممممممم قربون ژستت برم مـــــــــــــــن من داشتم تو رو میخوردم؟؟؟؟ غزل جیگر و خوشتیپم (این لباسارو مامانش براش آورده ) ...
17 آذر 1392

واقعیت یا توهم مادرانه

عشق مامان چند وقتیه که بعضی از کلمات رو میگی مثل به به مخصوصا وقتی برات پیشبند میبندم یا ظرف غذات رو میبینی،بابا،دددد،ولی واضحترین کلمه ای که میگی ماماماما مخصوصا وقتی خوابت میاد یا کلافه ای میای پیشم و انقدر میگی ماماماما تا بغلت کنم عمــــــــــــــــر مامان،حالا من نمیدونم واقعا میگی ماما یا یه توهم مادرانس ...
17 آذر 1392

دخترم 7 ماهگیت مبارک

عشقم امروز 7 ماه و 3 روزته ولی من اصلا دل و دماغ ندارم اخه تو نزدیک 2 هفته میشه که سرما خوردی و خوب نشدی دیشب دوباره بردیمت دکتر،خانم دکتر گفت که ریخته تو ریت و دوباره یه دوره داروی 5 روزه داد و گفت که اگه خوب نشدی شاید مجبور شیم که بیمارستان بستریت کنیم که خدا کنه کار به اونجا نکشه که مامان میمیره فدای بی حالیت بشم من برای همین اصلا حوصله نداشتم که برات کیک بگیرم و جشن تولد 7 ماهگیت رو بگیریم،ایشالا هفته بعد که بهتر شدی با کیک تولد خودم ازت عکس میگیرم دخمل کوچولوی خودممممممممممممممم که روز به روز بیشتر عاشقت میشممممممم ...
5 آذر 1392

مهرسا خیلی شیطون شده

عشق مامان سرگرمی این روزات شده بازی با جعبه دستمال کاغذی،کنترل تلویزیون،تلفن،لیس زدن فرش و سرامیک،خوردن بطری دلستر،دست زدن به دی وی دی و... و من هیچ جوره حریفت نمیشم و هر چی بیشتر برات اسباب بازی میارم تو بیشتر بی محلی میکنی،واقعا نمیدونم این چیزا چرا بیشتر برات جذابیت داره شاید چون می بینی من و با با باهاشون کار میکنیم فکر میکنی چیزای خیلی جالبین،دیگه انقدر به این چیزا علاقه نشون دادی تا موس لب تابمون که خراب شده بود و شستم و دادم بهت نمیدونی چه کیفی میکنی باهاش عمرم اینجا همبه عشقه کتاب  یهو پا شدی و وایستادی،انقدر هول شدم از خوشحالی که یادم رفت مماختو تمیز کنم و بعد عکس بندازم ...
5 آذر 1392
1